سه شنبه04242018

Last update11:40:30 AM

Back شما اینجا هستید: خانه مقالات مقالات و مطالب مقالات رسیده کمونیسم یا دمکراسی قرن هجدهم؟ مساله این است

کمونیسم یا دمکراسی قرن هجدهم؟ مساله این است

  کمونیسم یا دمکراسی قرن هجدهم؟ مساله این است

پاسخی به نظرات روبن مارکاریان دربارهی پیشنویس سند پیشنهادی حزب کمونیست ایران (م ل م) به نشست سوم احزاب، سازمانها و نهادهای چپ و کمونیست

سومین نشست احزاب، سازمان ها و نهادهای چپ و کمونیست ایرانی از تاریخ 9 تا 11 خرداد ماه 1393 (30 مه تا 1 ژوئن 2014) در شهر فرانکفورت آلمان برگزار شد. موضوع محوری این نشست، بحث و گفت  وگو جهت تدوین یک سند مشترک بود آن چنان که بتواند به ضرورت های جامعه از منظر جریانهای چپ و کمونیست جواب بدهد و بدین ترتیب بیان گر هویت انقلابی و کمونیستی این اتحاد باشد.

 

 ضرورت تدوین چنین سندی و مباحث حول آن نزدیک به دو سال پیش آغاز شد. بستر طرح چنین ضرورتی این واقعیت بود که در مقیاس جهانی توده های مردم پا به میدان مبارزه علیه رژیم های خود و نظام سرمایه داری می گذارند اما درک نازلی از معنای «انقلاب» و راه حل انقلابی دارند. در نتیجه، صحنه ای که توسط مبارزات توده ها و تحت فشار تضاد آشتی ناپذیر آنان با نظام های حاکم به وجود می آید، به دلیل فقدان یک قطب چپ و کمونیستی انقلابی که دارای تحلیل و افق نسبتاً روشنی باشد، به سادگی به دست نیروهای بورژوایی مختلف می افتد که انرژی انقلابی توده ها را به مجاری سیاست ها و منافع خود می کشند و در نهایت موجب تحکیم نظام حاکم می شوند. تجربه ی خیزش سال 88 در ایران، به شکلی دیگر در «بهار عربی» مصر و تونس و به قهقرا رفتن آن ها تکرار شد. این وضعیت، ایجاب می کند که نشست نیروهای چپ و کمونیست معنای «سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی» و «سوسیالیسم» را از ابهام درآورد. این ضرورتی است که نه این حزب و آن سازمان بلکه جامعه و وضعیت کنونی پیش روی نشست گذاشته است. اما، در مقابل پاسخ گویی به این ضرورت عاجل، از سوی برخی نیروهای نشست شاهد مقاومت و انکاری هستیم که سوال برانگیز است. چرا در مقابل تدوین سندی که سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی را معنا می کند و آن را به عنوان گام فوری و در دستور کارِ نیروهای چپ و کمونیست می گذارد، چنین مقاومت می شود؟

حزب ما از ابتدا اعلام کرد این اتحاد پیش از هر چیز به تدوین سندی نیاز دارد که هم واقعیت اوضاع سیاسی حاکم بر ایران، منطقه و جهان را منعکس کند و از این نظر ضرورت ها و وظایف جاری خود را مشخص کند و هم چشم انداز و چهارچوبه ی کلی ذهنیت و برنامه ی خود برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و جایگزینی آلترناتیو سوسیالیستی را طرح کند. فقدان این منشور پایه ای در واقع به سردرگمی و ابهام و ناروشنی سیاسی و اید ئولوژیک مجموعه پا می دهد و به نوعی بی عملی و رخوت و بی تحرکی منجر می شود به طوری که این اتحاد حتا توانِ دادنِ پاسخ سیاسی به مهم ترین تحولات سیاسی سال گذشته ی   ایران و منطقه را نداشت. به طور مثال، برآمدن دولت حسن روحانی، توافقات امپریالیست های غربی با جمهوری اسلامی و بن بست و شکست خیزش موسوم به بهار عربی که همراه بود با همدستی نیروهای چپ با دو قطب ارتجاعی – ابتدا حمایت از انتخاب رئیس جمهور وابسته به جریان اخوان المسلمین و سپس همراهی با کودتای نظامیان مصر علیه دولت اخوان المسلمین.

در مواجهه با تعلل در زمینه  ی پاسخ گویی به این ضرورت، حزب ما به صراحت  در درون اتحاد اعلام کرد مادامی که چنین سندی تدوین و منتشر نشود ما از امضای هر اطلاعیه و سندی خودداری خواهیم کرد.

وقایع جاری در خاورمیانه (جنگ داعش در عراق و اعلام «دولت اسلامی») یک بار دیگر جدی بودن فقدان یک قطب چپ و کمونیست انقلابی را در کشورهای مختلف منطقه گوشزد کرد. واضح است که گام اول در شکل دادن به چنین قطبی طرح جسورانه ی یک افق و برنامه ی روشن برای سرنگونی انقلابی دولت هایی است که نگهبان وضع موجود هستند که در ایران، به معنای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی است.

توده هایی را که برای اعتراض به وضع موجود به طرف جریان های اسلام گرا چون داعش در عراق و سوریه، شورشیان شیعه در یمن و امثال این ها در نقاط دیگر جهان کشیده می شوند، فقط با نشان دادن راه واقعی سرنگون کردن دولت های حاکم و مختصات دولت نوینی که بر جای آن باید بنشیند می توان از آنان دور کرد و به سوی قطب واقعی رهایی بخش تحت رهبری طبقه ی کارگر کشید.

حزب ما بر این باور است که ضامن اصلی انسجام و بقای این اتحاد، رسیدن به چنین سطحی از اتحاد است. اتحادها بدون تکامل برجای نمی مانند به ویژه در شرایطی که اوضاع بسیار متغیر است.

مساله ی ضرورت منشور در نشست دوم نیز به بحث گذاشته شد اما بار دیگر خط مخالف که عمدتاً توسط سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر – هیئت اجرایی) [برای سهولت از این به بعد در همه جا «راه کارگر»] نمایندگی می شد مانع از تدوین این سند شد. در هفتههای پیش از نشست سوم و در جریان تدارک جهت آن نشست، نیروهای مختلف این نشست، از جمله حزب ما بار دیگر مباحثی را بر سر ضرورت تدوین بیانیه پیش بردند. این فرآیند با استقبال اکثریت نیروهای حاضر در نشست روبه رو شد و حول آن مباحث سیاسی مهمی درون مجموعه به راه افتاد و تحرک مثبتی پیرامون ضرورت تهیه و انتشار چنین بیانیه ای در درون جمع صورت گرفت. حاصل بحث ها و گفت وگوها چندین سند داخلی بود که ابتدا به صورت پیش نویس و سپس به صورت نهایی از سوی برخی از نیروها و از جمله حزب ما تهیه شده و در درون جمع به بحث گذاشته شد. در همین راستا مطلبی به امضای روبن مارکاریان از فعالین سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر – هیئت اجرایی) در مورد پیش نویس سند پیشنهادی حزب ما نوشته شد که ما در این نوشته به نقد و بررسی نقطه نظرات ایشان در آن نوشته خواهیم پرداخت.(1) امید است تا این نوشته مدخلی باشد بر مباحثات سیاسی و نظری بیش تر در درون نشست و در سطح جنبش و هم چنین به شکل گیری زمینه های ارتقای سیاسی و تئوریک جنبش و خود اعضای این نشست یاری برساند.

پیش از پرداختن به اصل مطلب توضیح یک مساله لازم به نظر می رسد و آن این که سند تهیه شده از سوی ما در این نشست هرگز بیان  گر خطوط حداکثری و سقف نقطه نظرات حزب ما نیست. بلکه دو عامل آن را شکل داده است: یکم، ضرورت ارایه ی حداقلی از وضوح سیاسی که برای معتبر کردن ادعای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی و جایگزینی آن با دولت سوسیالیستی توسط این اتحاد لازم است. دوم، ظرفیتِ این اتحاد برای پذیرش یک جهش دیگر در سطح اتحادش. ما در جریان بحث های پیش از نشست کوشیدیم با پافشاری بر اصول مان و هم چنین با انعطاف پذیری، پیش نویس اولیه مان را تغییر داده و از مطالب و فرمول بندی های صحیح و قابل استناد سند سایر گروه ها استفاده کنیم تا بدین ترتیب هرچه بیش تر بیان کننده ی تلاش جمعی باشد. به همین دلیل در ادامه، سند دیگری از سوی ما تنظیم شد. اما در این نوشته ما بر روی همان پیش نویس اولیه مان تمرکز کرده و از آن دفاع می کنیم و برای اطلاع عموم این پیش نویس را در همین شماره ی «حقیقت» منتشر کردیم.

 

رئوس نقدهای روبن مارکاریان به ما این است که:

الف) سند حزب ما حداقلی و فقط در چهارچوب سرنگونی جمهوری اسلامی است و نه متکی به بدیل سوسیالیستی.

ب) پلاتفرم بورژوا دمکراتیک است که ربطی به شرایط اقتصادی اجتماعی ایران ندارد و محتوای آن در چهارچوبه ی انقلاب دمکراتیک قرار دارد و از این نظر غیر سوسیالیستی است.

ج) سند نسبت به آزادی های بی قید و شرط سیاسی بی توجه است و لذا غیر دمکراتیک است.

د) سند موضع روشن و قاطعی در رابطه با مساله ی امپریالیسم ندارد.

و) «در این پلاتفرم نقش و حضور طبقه ی کارگر و مطالبات کارگری به مثابه ی کنش گر اصلی انقلاب سوسیالیسی غایب است و بنا بر این پلاتفرم سوسیالیسم متکی برجنبش طبقاتی کارگری نیست»

هم چنین برخی نکات دیگر مانند بحران محیط زیست در ایران یا مساله ی ملی و غیره نیز در آن آمده است.

ما در این نوشته به کلیه ی این دعاوی پاسخ داده و واقعیت را در مقابل آن قرار خواهیم داد، اما واقعیت مساله به طور موجز آن است که نقدهای روبن مارکاریان به سند ما ناشی از شکاف بسیار عمیقی است که میان درک وی از «سرنگونی جمهوری اسلامی»، «انقلاب»، «سوسیالیسم»، «طبقه ی کارگر» و «مبارزه ی طبقاتی» و «دموکراسی» با معنای واقعی این واژه ها و با درک کمونیستی از آن ها وجود دارد.

 

در باره ی پیش نویس سند پیشنهادی ما

ساختار پیش نویس سند پیشنهادی ما به این شکل است که با یک مقدمه ی چهار قسمتی در رابطه با عمده ترین مسائل بین المللی و داخلی شروع می شود و از چشم انداز جنبش انقلابی کمونیستی نگاهی دارد به اوضاع جاری در جهان، منطقه ی خاورمیانه و ایران. هدف آن طرح عاجل بودن و بحرانی بودن و در عین حال حساس بودن اوضاع است. این که چگونه بیش از هر زمان دیگری ضرورت برآمدن یک نیروی کمونیست و انقلابی جهت به راه انداختن و رهبری جنبشی برای انقلاب ضروری است. این که معنا و مفهوم انقلاب چیست به ویژه در اوضاعی که مفهوم انقلاب مسخ شده و گویی هر چیز که از پایین جامعه صورت بگیرد انقلاب است ولو آن که به پشتیبانی از اخوان المسلمین باشد یا ژنرال السیسی!! این که باید معنای سوسیالیسم انقلابی را تعریف و تبیین کرد در شرایطی که رژیم های سرمایهداری دولتی مانند دولت چاوز در ونزوئلا یا سایر کشورهای آمریکای لاتین به عنوان «سوسیالیسم بولیواری» تقدیس می شوند. در روزگاری که بخشی از نیرو های تروتسکیست و رویزیونیست به مرتجعین حزبالله لبنان و رژیم ایران و بشار اسد و غیره عنوان «ضد امپریالیست» می دهند باید از معنای صحیح و لنینیستی مبارزه ی ضد   امپریالیستی رفع ابهام کرد. این که باید صریح و بی پرده خطاب به میلیون ها نفر مردمی که با هر تحلیلی بار دیگر فریب دستگاه شعبده بازی انتخاباتی رژیم را خوردند و در خرداد 1392 به مهرهی معلوم   الحالی چون حسن روحانی رأی دادند گفت که چرا سرنگونی این رژیم ضروری و امکان پذیر است و نباید هیچ توهمی به هیچ کدام از جناح های این رژیم داشت. این رأی بیش از هر چیز بیان استیصال بود و ناامیدی از سرنگونی این رژیم و وای بر نیرویی که ادعای چپ و انقلاب و سوسیالیسم کند و علیه این استیصال موضع نگیرد و آن را تقدیس کند. سپس سند مواردی را در چندین بند آورده است و این بندها با توجه به مختصات دولت در ایران و طرح اصول کنکرتِ در هم شکستن آن در سطح نظامی (نیروهای نظامی قلب دولت هستند)، قانون و دستگاه های دولتی متفاوت، حاکمیت سیاسی و اید ئولوژیک و ساختار اقتصادی این نظام طبقاتی نوشته شده است. چون بدون سرنگونی دولت تغییر روابط تولیدی- طبقاتی ممکن نیست و بدون تغییر روابط تولیدی- طبقاتی سرنگونی دولت حاکم به نتیجه نمیرسد. در همان جا خاطر نشان ساختیم که این بندها در جریان انقلاب قابل دقیق تر شدن هستند و بندها در واقع یک جهش اولیه در مضمون اسناد این اتحاد بود و نه یک عمل حداکثری و تکمیل شده و نهایی. این اتحاد اگر قرار باشد به ضرورت های عینی جنبش پاسخ گفته و به واقع به یک قطب تبدیل شود باید تکامل یابنده و پویا باشد.

نقد رفیق مارکاریان، هیچ نظری در مورد این مقدمه در بر ندارد و کاملاً از روی آن پریده است. در حالی که نکات اصلی و عمده ی سند در زمینه ی وضعیت موجود جهان و ایران در مقدمه آمده است و درک از آن مسائل بیان گر میزان روشنی و نظر هر کس از واقعیت اوضاع جاری و ضرورت های عاجل جهت پیش برد امر انقلاب است. اتفاقاً، تفاوت نگرش و موضع بر سر مواردِ این مقدمه است که راه کارگر را به نقد و مخالفت با سند ما کشانده است. ما در این نوشته اثبات خواهیم کرد که مواضع این سازمان و ایشان هم در سطح نظری و هم در عمل مغایر و ناقض دو اصل اتحاد این نشست یعنی اعتقاد به سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی و اعتقاد به بدیل سوسیالیستی است. چون مواضع تاکنونی این سازمان هم در قبال سرنگونی تمامیت رژیم جمهوری اسلامی متزلزل و ناپیگیر است، هم در درک از سوسیالیسم مغشوش و انحرافی و غیر  مارکسیستی است و هم در ضدیت با نظام امپریالیستی تقلیل گرایانه، انتخابی و پراگماتیستی است. حزب ما دست کم در همین یک سال اخیر در چند مورد مواضع این سازمان را در موضوعات گوناگون مورد نقد قرار داده است. (2)

 

مساله ی سرنگونی و ماهیت طبقاتی سند ما

نخستین بحث نقد رفیق مارکاریان این است که پیش نویس سند ما ماهیتی سرنگونی طلب دارد و در چهارچوبه ی انقلاب دمکراتیک آن هم «به شکلی نیم بند» تعریف می شود و نه انقلاب سوسیالیستی. از نظر ایشان در متن ما از مناسبات اقتصادی سرمایه دای گسست نشده است و جوهر اقتصادی متن محدود به بحث مالیات تصاعدی و گسست از مناسبات پیشا سرمایه داری و فئودالی است. هم چنین بر مساله ی مصادره و تقسیم زمین های بزرگ دست گذاشته اند و این که مشخص نشده است که نظام اقتصادی حاکم بر زمین های بزرگ سرمایه داری است یا فئودالی. و در پایان نتیجه می گیرند که، پلاتفرم اقتصادی سند ما در شرایط امروز ایران به دنبال «رفرم های سطحی و کم دامنه در چهارچوبِ مناسباتِ سرمایه داری حاکم بر ایران است» و «به دنبال میدان  دادن به رشد مناسبات سرمایه داری در ایران» می باشد و لذا ماهیتی حداقلی و بورژوا دمکراتیک دارد و در مقابل مارکاریان از مفاد سندی که سابقاً در نشست با حضور خود ایشان تهیه شده بود دفاع می کنند و آن را دارای ماهیتی سوسیالیستی «مارکسی» می دانند.

در مورد سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی سند ما می گوید «بنا بر این برای این که حداقلی از وضوح سیاسی را در چنین اوضاعی داشته باشیم اعلام میکنیم که هدف کلیه ی فعالیت های ما سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی به عنوان وظیفه ی فوری همه ی عناصر و گروه های چپ و کمونیست است و این سرنگونی انقلابی مضمون حداقلی زیر را در بر دارد که از همین امروز باید آن را به طور گسترده تبلیغ و ترویج کرده و با تبدیل کردن آن به آگاهی سیاسی و هدف خواست های جنبش های اجتماعی به ویژه جنبش کارگری و زنان، حول آن جنبشی برای انقلاب را سازماندهی کرد». بنا بر این روشن است که این «حداقل» یک بار به حداقلی از وضوح سیاسی مجموعه ی ما (نشست) اشاره دارد و یک بار به عنوان وظیفه ی فوری و گام نخست جهت استقرار دولت سوسیالیستی مطرح می شود. تأکید متن بر روی این است که سرنگونی انقلابی همه  جانبه ی رژیم جمهوری اسلامی حداقل کار و نخستین گامی است که ضرورتاً جهت استقرار سوسیالیسم در ایران باید آن را از همین امروز در دستور کار قرار داد. وقتی می گوییم از همین امروز یعنی سرنگونی امری متعلق به دور  دست های احتمالی آتی نیست بلکه ضرورت روز است و مجموعه ی نیروهای درون نشست به این منظور باید هر نوع امید و توهم نسبت به «راه های» دیگر و امکان سر سوزنی امید و توهم به رژیم را از سوی هر جریانی کور کنند. وقتی می گوییم سرنگونی جمهوری اسلامی از همین امروز و جایگزین کردن سوسیالیسم به جای آن، یعنی سوسیالیسم را فقط و فقط پس از سرنگونی انقلابی رژیم می توان مستقر کرد و نه در سایه ی دولت های رنگارنگی که جناح های مختلف رژیم بر سر کار می آورند و نه با جنبش سبز و دولت تدبیر و امید و دوم خرداد یا به قول راه کارگری ها «جنبش نه بزرگ دوم خرداد». بنا بر این اتحاد ما باید راه امید و توهم داشتن به رژیم را مسدود کند و نگذارد به نام «نه بزرگ مردم ایران به ولی فقیه» بار دیگر پدیده هایی چون انتخابات 76 و 88 و 92 و غیره از سوی نیروهایی چون راه کارگر مانند تمامی سال های پس از دوم خرداد 76 تاکنون تقدیس و تبلیغ و ترویج شوند. اتحاد ما نمی تواند به توافقات رژیم با امپریالیست های غربی که جاده صاف کن ادغام بیش تر ایران در نئولیبرالیسم جهانی است، تمایل نشان دهد و آن را به کلکسیون افتخارات نه های بزرگ مردم ایران بیفزاید. بنا بر این ما کماکان تأکید داریم که سرنگونی جمهوری اسلامی در عمل نخستین گام و شرط لازم و نه کافی برای ساختن یک جامعه ی سوسیالیستی است و بدون آن هیچ افقی برای سوسیالیسم وجود ندارد و این ضرورت از همین حالا و تا زمانی که رژیم اسلامی بر سر کار است و یا هر رژیم دیگری که در رأس نظام سرمایه داری بنشیند، نخستین گام جنبش بوده و خواهد بود.

در جامعه ی طبقاتی بدون نابود  کردن دولت کهنه، استقرار دولت نوین یعنی دولت سوسیالیستی ممکن نیست. نظام سیاسی؛ ایدئولوژیک؛ اقتصادی و اجتماعی حاکم و دولت آن باید نابود شود تا بشود بر خاکستر آن چیز دیگری را بنا کرد. بنای جدید را حتا با مصالح برجای مانده از فروریختن بنای قدیم نمی توان ساخت. به قول مائو برای هر ساختنی اول باید نابود کرد و با «گذارهای مسالمت آمیز» نمی توان به سوسیالیسم رسید. اما ما در اتحادمان هنوز در رابطه با این «نابود  کردن» به توافق و اشتراک نرسیده ایم و راه کارگر به دلیل تردید و ابهامی که بر سر اصل سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی دارد مانع از ترجمان عملی آن در یک منشور می شود. وقتی می گوییم سرنگونی در عمل و نه در حرف، به این علت است که برخی نیروهای این اتحاد متاسفانه گرایش به آن دارند که به فراخور اوضاع و پایین آمدن فیتیله ی اصلاحات در رژیم ادعای سرنگونی رژیم را بکنند اما به مجرد وزیدن باد رفرم در درون حاکمیت مجدداً جوگیر «نه های بزرگ» می شوند. به باور ما آلرژی راه کارگر و روبن مارکاریان به تأکید حزب ما و دیگر احزاب و سازمان های عضو نشست بر سرنگونی رژیم و روشن  کردن معنای آن، بیش تر منشأ خطی و سیاسی دارد و برآمده از تزلزل ایشان و سازمان شان در قبال سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی است تا نگرانی برای سوسیالیسم. بنا بر این زدن اتهام سرنگونی طلبی بدون سوسیالیسم به سند ما و هواخواهی از سوسیالیسم – آن هم به معنایی که در ادامه به آن خواهیم پرداخت – بیش تر یک تاکتیک فرافکنانه و برای گریختن از اصل مطلب است تا یک استنتاج منطقی و سیاسی واقعی از متن پیش نویس سند.

و اما در مورد ماهیت اقتصادی سند ما. در آن جا نوشته ایم که: «این دولت [یعنی دولت سوسیالیستی] جامعه را در انجام دو گسست اقتصادی هدایت خواهد کرد: گسست از روابط تک محصولی نفت که کشور را کاملاً وابسته به نظام سرمایه داری- امپریالیستی کرده است؛ و گسست از روابط سرمایه داری و کلیه ی شیوه های استثمار ماقبل سرمایه داری». بنا بر این چگونه روبن مارکاریان در نقدشان می نویسند که در سند ما به گسست از روابط سرمایه داری تأکید نشده است و فقط از گسست از روابط ماقبل سرمایه داری صحبت شده است؟! ابتدا به ساکن باید تصحیحی در متن سندمان بکنیم و واژهی «تک محصولی» را از آن حذف کنیم. زیرا این درک را القا می کند که گویا اشکال عمده ی روابط نفتی در آن است که کل اقتصاد را «تک محصولی» کرده است که البته این کار را هم کرده است اما جوهر مساله در آن است که روابط تولیدی نفتی ایران با نظام سرمایه داری جهانی، شاهرگِ روابط تولیدی سرمایه داری در ایران است. از طریق این شاهرگ است که به باقی رگ ها و مویرگ های اقتصاد سرمایه داری در ایران خون رسانی می شود. وقتی از ضرورت گسست از اقتصاد نفتی وابسته به امپریالیسم صحبت می شود، این به معنای انکار ضرورت اشتراکی کردن مالکیت بر ابزار تولید نیست. اتفاقاً سرفصل آن است زیرا بدون قطع این شاهرگ و این بستر، هرگونه «اشتراکی کردن» ابزار تولید در واحدهای اقتصادی مجزا، صرفاً آن واحدهای اقتصادی مجزا را تبدیل به بنگاه های اقتصادی سرمایه داری با شکل «اشتراکی» می کند. به عبارت دیگر، سرمایه داری دولتی. مدارهای انباشت سرمایه در ایران عموماً توسط اقتصاد نفتی تحت هژمونی نظام جهانی سرمایه ی امپریالیستی تعریف و جهت دهی می شود. مساله ی گسست از اقتصاد نفتی و عاجل بودن آن برای استقرار سوسیالیسم در ایران یکی از اختلافات اساسی بین دیدگاه حزب ما و راه کارگر است و به همین دلیل این مساله در نقد راه کارگر در سطح «گسست از اقتصاد تک محصولی» برداشت شده است و نه نسبت ارگانیک آن با سرمایه داری و امپریالیسم.(3)

حال نگاهی کنیم به اتهامات اقتصادی  عجیب و غریب روبن مارکاریان. اولاً ایشان به شکل عجیبی جوهر اقتصادی پیش نویس سند ما را مالیات تصاعدی تعریف کرده اند و آن را جزءِ رفرم های بورژوایی قرن 16 تلقی می کنند. در حالی که در سند ما از مصادرهی سرمایه های بزرگ و بانک ها و غیره صحبت شده است و روشن است که این موارد به اجتماعی و اشتراکی کردن ابزار تولید اصلی و کلیدی در گامهای نخست اشاره دارد. ما متوجه نشدیم چرا میان این همه موارد مشخص مانند قطع وابسته گی نفتی به امپریالیست ها، مصادره ی کلیه ی دارایی های دولتی، لغو موقوفات و غیره این مورد به جرجیس جوهر اقتصادی پیشنهادات ما تبدیل شده است و دیگر این که همین بند و دقیقاً با همین انشا و نگارش در اسناد مورد تأیید ایشان (سند کمیسیون سابق و نیز سند تدوین شده توسط راه کارگر) آمده است، پس چگونه است که یک  جا این مورد به وجه مشخصه ی اعتقاد به انقلاب دمکراتیک تبدیل می شود و در جای دیگر خصلت و ماهیت سوسیالیستی «مارکسی» دارد؟! مگر میشود با این سبک کار دیالوگ های جدی نظری را پیش برد؟

اما مورد دیگر در رابطه با مساله ی ارضی است. در سند ما آمده است که «مصادره ی زمین های بزرگ و تقسیم آن در میان همه ی زنان و مردانی که روی آن کار می کنند و برنامه ریزی برای رشد کشاوزی به عنوان پایهی خودکفایی در تامین نیازهای تغذیه و رفاه مردم». و نقد از ما می پرسد که از نظر ما مناسبات حاکم بر این زمین ها فئودالی است یا سرمایه داری؟ و می پرسند «در صورتی که این زمین ها به صورت واحدهای سرمایه داری در بخش کشاورزی در آمده و دهقانان سابق به کارگران کشاورزی مبدل شده باشند، آیا باز هم مطالبات پلاتفرم تقسیم زمین خواهد بود؟» جواب کوتاه این است: خیر! وی ادامه می‏دهد، در این صورت، « بنگاه های کشاورزی نیز منطقاً توسط بخش های دیگری اجتماعی شوند و کارگران کشاورزی به مثابه ی تولید کنند گان مستقیم در امر مدیریت اقتصادی این بنگاه ها نقش ایفا کنند». در مقابل این بحث باید نکته ای را یادآوری کنیم: یکم این که با توجه به تجربه ی چین سوسیالیستی که تجربه ی سوسیالیستی کیفیتاً پیشرفته تر از شوروی سوسیالیستی بود، بعد از کامل شدن تقسیم اراضی میان دهقانان فقیر و بی زمین (زن و مرد به طور مجزا) و ریشه کن شدن فئودالیسم در سراسر کشور، دهقانان فقیر و بی زمینِ سابق با وجود داشتن سند مالکیت بر زمین، به عنوان تولید کنندگان مستقیم و سازمان یافته در تعاونی ها، تحت یک برنامه ریزی مرکزی سراسری در امر مدیریت اقتصادی نقش مستقیم ایفا می‏کردند. بنا بر این، «مدیریت مستقیم» ماهیت سوسیالیستی بودن یا نبودن بنگاه ها را تعیین نمی‏کند. سوسیالیستی  شدن روابط تولیدی مجموعه ای است که شامل مالکیت بر ابزار تولید، روابط میان انسان ها در فرآیند تولید و توزیع است و ماهیت هر واحد یا بنگاه تولیدی به طور تعیین کننده ای با ماهیت دولت سوسیالیستی و قطب نمای برنامه ی اقتصادی آن در کل جامعه مربوط است؛ آیا قدرت سیاسی در دست پرولتاریا است یا خیر؟ آیا این اقتصاد در کلیت خود با قطب نمای سیاسی و ایدئولوژیک نابود کردنِ «چهار کلیت» (کلیه ی تمایزات طبقاتی، کلیه ی روابط تولیدی که این تمایزات را تولید می کند، کلیه ی روابط اجتماعی منطبق بر این روابط تولیدی و کلیه افکار کهنه ی برخاسته از این روابط و نگهبان آن) پیش می رود یا خیر؟

سپس نقد راه کارگر با فرض این که ما روابط تولیدی پیشاسرمایه داری را بر کشاورزی حاکم می دانیم، بند «تقسیم اراضی» در پیش نویس پیشنهادی ما را «دموکراتیک» ارزیابی می کند و نه «سوسیالیستی». مباحث مربوط به مساله ی ارضی در ایران امروز و خصلت مناسبات حاکم بر اراضی بزرگ و غیره، مبحثی است خارج از حوصله ی این نوشته و ما بر این باوریم که یک تحقیق اجتماعی- اقتصادی دقیق جهت ارائه ی تصویر درست از این مساله به ویژه در سایه ی تغییر و تحولات ساختاری اقتصاد ایران پس از دهه ی 70 خورشیدی به بعد، هنوز در دستور کار کل جنبش کمونیستی ایران قرار دارد و حل مساله ی ارضی در ایران و حل تضاد شهر و روستا دارای یک دستور کار و فرمول واحد نیست و بنا به موقعیت و تضاد مناطق مختلف، اشکال گوناگونی از حل تضاد از تقسیم اراضی تا واحدهای اشتراکی و کمونی و غیره را می طلبد. با این وجود نقداً باید در سه محور به دفاع از کلیت پیشنهادمان در سند بپردازیم. البته ما فراموش نمی کنیم که در پیش نویس اولیه ی اسناد تدوین شده توسط راه کارگر هیچ بند و نکته ای در مورد کشاورزی و روستا و مساله ی ارضی در ایران نیامده بود و به راحتی ده ها میلیون روستایی از سندهای «سوسیالیستی مارکسی» ایشان جا افتاده بودند. در تاریخ جنبش کمونیستی بین  المللی، حل مساله ی ارضی - دهقانی در هر آن جا که چنین مساله ای موجود بوده است از وظایف انقلاب پرولتری - سوسیالیستی بوده است و هنوز هم چنین است. واضح است که به نسبت شکل های مختلفی که این مساله در کشورهای مختلف دارد، راه حل ها نیز متفاوت است. اما یک چیز در همه آن ها مشترک است و آن هم این است که هدف انقلاب سوسیالیستی، تعیین کننده ی چگونگی حل این مساله است. اگر هدف انقلاب سوسیالیستی است، حل این مساله نیز باید عمیقاً انقلابی باشد. نکتهی دیگر این است که نفس تقسیم زمین میان کسانی که روی آن کار می کنند بیان گر خصلت دمکراتیک یا سوسیالیستی یک انقلاب یا برنامه نیست. فقط اندکی آگاهی تاریخی می خواهد تا به یاد آوریم که برنامه ی لنین و بلشویک ها برای انقلاب اکتبر که یک انقلاب سوسیالیستی بود، در مورد مساله ی ارضی و دهقانی در ابتدا به شکل تقسیم زمین میان دهقانان فرموله شد. ما در این جا قصد یکی کردن شرایط روسیه 1917 با ایران سال 2014 را نداریم و قصدمان صرفاً آن است که مبنای سست استدلال روبن مارکاریان را یادآوری کنیم. بنا بر این، عاملِ تعیین کننده در آن است که تحولات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ضروری تحت دیکتاتوری پرولتاریا و در خدمت به نابودی «چهار کلیت» انجام می شود و این فرآیندی کاملاً قابل اندازه گیری و محک  زدن است.

تا آن جا که به تحلیل ما از روابط تولیدی حاکم بر کلیت اقتصاد ایران مربوط است ما آن را سرمایه داری و بخشی از کلیت نظامِ سرمایه داری حاکم بر جهان می دانیم. با این وصف، فرآیند سرمایه داری در ایران و کشورهای مشابه آن در سه قاره ی آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین مقدار زیادی از روابط پیشاسرمایه داری را ضمن تغییر شکل دادن، به طور تبعی در سوخت و ساز خود ادغام کرده است. این یکی از وجه تمایزات مهم صورت بندی اقتصادی- اجتماعی در این نوع کشورها با صورت بندی اقتصادی-   اجتماعی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی است. وجه تمایز تعیین کننده تر آن است که جایگاه اقتصادی این کشورها در نظام جهانی توسط قدرت های امپریالیستی دیکته می شود و ساختار اقتصادی درونی آن ها توسط این تقسیم کار جهانی رقم می خورد. این رابطه نیز یک رابطه ی تولیدی است که ریموند لوتا در کتاب «آمریکا در سراشیب» آن را رابطهی تولیدی امپریالیستی نام داده است. کارکرد این رابطه ی تولیدی، اقتصاد درونی کشورهایی مانند ایران را معوج و ناهنجار می کند به طوری که بخش های مختلف اقتصادی آن ربط بسیار نازلی با یکدیگر دارند. یکی از آثار این اعوجاج نابودی کشاورزی و عدم ارتباط بخش کشاورزی و صنعت، شکاف میان چند شهر پیشرفته با مناطق گستردهی محروم و عقب  مانده است. هرچه بیش تر اقتصاد ایران در نظام جهانی ادغام میشود این شکاف ها همراه با شکاف میان فقر و ثروت برجسته تر و وخیم تر می شوند. هرکس که ادعای استقرار سوسیالیسم می کند باید به این مساله جواب دهد که این اعوجاج و مشخصاً روند نابودی کشاورزی را چگونه باید متوقف و زیربنای کشاورزی را احیا کرد. فرایند گسترش روابط سرمایه داری امپریالیستی در دوران جهانی سازی صدها میلیون انسان را از محیط زیست و بقای خود جدا کرده و آنان را محکوم به حرکت دائم در جست وجوی بقای بخور و نمیر و شرایط زیست هولناک در حاشیهی شهرها کرده است. بهتر است جنبش کمونیستی انقلابی ما نیز به این مساله فکر کند که در فردای استقرار دولت سوسیالیستی، با چه برنامه ای ده ها میلیون نفر را برای احیای کشاورزی و تامین نیازهای غذایی مردم انگیزه داده و به حرکت در خواهد آورد. به طور کلی مساله ی ارضی جایگاه مهمی در ساختن زیربنای مستقل از نظام سرمایه داری جهانی و کمک به شکل گیری یک زیربنای صنعتی خودکفا دارد. بدون فکر کردن به مساله ی خودکفایی به ویژه خودکفایی کشاورزی نسبی در مقابل دشمنان سرنگون شده و نمی توان صحبت از ساختن سوسیالیسم کرد. سوسیالیسم یک برنامه ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است، دولت دیکتاتوری پرولتاریا است که به دنبال سرنگونی تمامی اشکال استثمار سرمایه دارانه و غیر سرمایه دارانه است و هم چنین یک دوره ی گذار طولانی است به سوی کمونیسم در جهان و در این دوران گذار وابسته نبودن غذا و مایحتاج اولیهی مردم به امپریالیست ها یک ضرورت استراتژیک و در مسیر تضمین تدوام دولت و جامعه سوسیالیستی است.

اما نکتهی دیگر ما در این زمینه، از زاویه ی مساله ی زنان است. آیا واقعاً مارکاریان و «سوسیالیسم مارکسی» مورد نظرشان نمی دانند که صدها هزار و حتا شاید میلیون ها زن در روستاهای ایران و در زمین های کشاورزی بزرگ بدون هیچ حقوقی و تحت قوانین نیمه فئودالی پدرسالارانه کار و زندگی می کنند و تحت ستم و تبعیض مضاعف قرار دارند؟ از این نظر ما به صراحت معتقدیم روابط حاکم بر وضعیت زنان کشاورز و روستایی در بسیاری از نقاط ایران کماکان نیمه فئودالی است. زنان تحت انقیاد پدر یا شوهر به کار بی مزد مشغول هستند و طبق روبنای سیاسی و ایدئولوژیک حاکم حق ندارند از محدوده ی کنترل خانواده و طایفه پا را فراتر بگذارند. این مساله ی عینی به معنای آن نیست که کلیت ساختار اقتصادی اجتماعی ایران سرمایه داری نیست بلکه اتفاقاً در کشورهای تحت سلطه ای مانند ایران شیوه های استثمار نیمه  فئودالی بخشی از فرایند سودآوری نظام سرمایه داری است. علاوه بر این، بخش مهمی از اهرم های حفظ انسجام اجتماعی توسط نظام سرمایه داری است. به عبارت دیگر سودآوری، خانواده، مذهب و نظم ارتباط لاینفکی با یکدیگر دارند. اشکال پیشاسرمایه داری در بدنه ی دینامیک های سرمایه داری تنیده شده اند و جدا از آن تولید بازتولید نمی شوند. نظریه همیشه شامل «تضاد چیست و راه حل چیست»ها می باشد و باید به مسائل و تضادهایی پاسخ بدهد که در عالم واقع وجود دارد و نه با نسخه های از پیش حاضر٬ بنا بر این از آن جا که ما دینامیک ها و ساختارهای متعدد نظام سرمایه داری در ایران را می بینیم و راه کارگر آن را نمی بیند در نتیجه راه  حل های مان هم برای از بین بردن آن متفاوت می باشد. برای رهاکردن ا نرژی انقلابی این زنان و برای در هم شکستن رسوم و قیود فئودالی و پدرسالاری در روستاها نیاز است مالکیت های مردمحور از طریق تقسیم زمین بر اساس واحد فرد و نه خانواده شکسته شود و زنان نیز سهم برابر از کار بر روی زمین و مالکیت زمین ها را دریافت کنند. روشن است که سیاست تقسیم زمین در مواردی که شرایط مشخص آن جهت تشکیل واحدهای کشاورزی کلکتیویزه و کمونی فراهم باشد، نیازی به تقسیم زمین ندارد. لاز به ذکر است که نویسندهی نقد ما در نامه ای خطاب به یکی از کمیسیون های نشست به تاریخ 12 فوریه 2013 در بحثی پیرامون چگونگی تبدیل کردن مالکیت های خصوصی به مالکیت اجتماعی در «دولت کارگری» از «منطق و روش گام به گام» در خلع مالکیت از سرمایه های بزرگ تا سرمایه های خُرد دفاع می کنند. عجیب آن است که ایشان این منطق گام به گام را در مورد خلع مالکیت از سرمایه داران بزرگ و بورژوازی کوچک مجاز می دانند اما همین منطق را در حل مساله ی ارضی نشانه ی دوری از سوسیالیسم ارزیابی می کنند!!

نکته ی آخر این که جهت گیری سوسیالیستی یک سند و یک جریان در فشرده ترین حالت در مساله ی قدرت سیاسی دولتی تبارز پیدا می کند. مساله ی مرکزی هر انقلابی، مساله ی قدرت سیاسی دولتی است و سیاست های اقتصادی سوسیالیستی نیز فقط پس از شکل گیری قدرت سیاسی سوسیالیستی یعنی دولت دیکتاتوری پرولتاریا معنا پیدا می کند. از این منظر هم به روشنی گویا است که سند ما دیکتاتوری کدام طبقه و چه جامعه ای را دنبال می کند.

 

کدام سوسیالیسم؟ کدام آزادی؟

ببینیم «سوسیالیسم مارکسی» مورد نظر روبن مارکاریان چه مختصات و مشخصه هایی دارد. ایشان می نویسند که «بدیل سوسیالیستی چیست؟ سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی، برقراری دولت کارگری و آغاز روند انتقال به سوسیالیسم. طبیعی است که انقلاب مورد نظر ما همه ی مطالبات فوری، بر آورده نشده و عقب افتاده ی انقلاب دمکراتیک را در گام های اول خود عملی ساخته و در روند تکوین خود با توجه به تناسب قوا در سطح داخلی، منطقه ای و بین المللی روند انتقال به سوسیالیسم را هدایت خواهد کرد» [تأکیدات از ما است] و در موارد دیگر اصطلاحاتی چون «برنامه ی انتقالی» و «دمکراتیزاسیون اقتصادی» را به کار می برند. برای فردی که حتا اندکی آشنایی با مارکسیسم و تاریخ جنبش کمونیستی داشته باشد کاملاً روشن است که این ادبیات و این فرمول بندی و اصولاً این نوع نگاه به سوسیالیسم هیچ ربطی به مباحث مارکس و انگلس از سوسیالیسم ندارد بلکه متعلق به تروتسکی و سنت تروتسکیستی به عنوان یک گرایش خرده  بورژوایی و سوسیال دمکراتیک است. عموماً پس از فروپاشی بلوک امپریالیستی شرق، تروتسکیسم و تئور های رفرمیستی و سوسیال دمکراتیک تروتسکی به منبع تغذیه ی بسیاری از جریانات طرفدار شوروی و هواداران سابق «سوسیالیسم واقعاً موجود» تبدیل شد. و ما این خط را در تفکر و بحث های مارکاریان و به طور کلی راه کارگر نیز می بینیم البته همراه با سایر گرایشات خرده بورژوایی مانند «سوسیالیسم بازار» یا «سوسیالیسم بولیواری». تناقض ماجرا آن جا عیان می شود که ایشان در همان ادامه ی نقل قول بالا مینویسند «بنا بر این میان سرمایه داری و سوسیالیسم در ایران هیچ پلهی واسطه، مرحله ای و یا میانی وجود ندارد» در صورتی که پیش تر ازروند انتقال به سوسیالیسم و «برقراری دولت کارگری و آغاز روند انتقال به سوسیالیسم» صحبت کردند و با اتکا به نوشته ی خود ایشان می توان چنین نتیجه گرفت که میان این سرمایه داری و سوسیالیسم، مرحلهی دیگری وجود دارد. سوال ما از ایشان این است: ماهیت روابط تولیدی حاکم بر اقتصاد جامعه در این پروسه ی انتقال، چیست؟ ماهیت آن در مفهوم «دوره ی انتقالی» مارکاریان منطقاً نمی تواند سوسیالیستی باشد چون دارد فرایند انتقال به آن را طی می کند. ما از ایشان می پرسیم در این روند انتقال، ماهیت طبقاتی این جامعه ی غیر سوسیالیستی چیست؟ حتا وجود «حکومت کارگری» نمی تواند دال بر ماهیت سوسیالیستی باشد. همان طور که به طور مثال در برزیل مشاهده می کنیم. در مفاهیم ترتسکیستی، دوران انتقالی به معنای رفرم های بورژوا  دمکراتیک (دمکراتیزاسیون اقتصادی و اجتماعی) است که باز هم نوعی از سرمایه داری است. پس می بینیم آن کسی که به چیزی غیر از سوسیالیسم برای دولت و جامعه ی آینده ایران معتقد است - دست کم در فرایند انتقال - حزب ما نیست بلکه روبن مارکاریان است که اعتقادشان به رفرم های بورژوا دمکراتیک و برنامه ی انتقالی سوسیال دمکراتیک را تحت نام «دمکراتیزاسیون عمیق» فرموله می کنند.

همان طور که در بالا از ایشان نقل کردیم، وی می گوید: «...انقلاب مورد نظر ما همه ی مطالبات فوری، بر آورده نشده و عقب افتاده ی انقلاب دمکراتیک را در گام های اول خود عملی ساخته و در روند تکوین خود با توجه به تناسب قوا در سطح داخلی، منطقه ای و بین المللی روند انتقال به سوسیالیسم را هدایت خواهد کرد.» در این مورد دو مشاهده داریم.

اولاً، چیزی به نام «مطالبات عقب   افتاده» وجود ندارد. هرچه «از قبل» یعنی دوران پیشاسرمایه داری مانده است در کارکرد سرمایه داری تنیده شده و جزیی از وجود آن شده است. به طور مثال، پدرسالاری. در نتیجه ی رهایی زنان از قید پدرسالاری را نیز نباید به شکل «مطالبات برآورده نشده» دید. مبارزه برای رهایی زنان خود یکی از موتورهای محرکه ی از بین بردن طبقات و روابط تولیدی و اجتماعی ملازم آن است.

ثانیاً، اجرای برنامه ی سوسیالیسم «با توجه به تناسب قوای بین المللی» نیست بلکه با توجه به همان ضرورتی است که انقلاب سوسیالیستی را در دستور کار گذاشته است. نمی توان تحلیل کرد که مرحله ی انقلاب سوسیالیستی است و بعد گفت که «با توجه به تناسب قوای بین المللی» این انقلاب را عملی خواهیم کرد یا خیر! دولتی که در نتیجه ی سرنگونی انقلابی دولت سرمایه داری مستقر می شود دولت سوسیالیستی است نه به دلیل ادعای اش بلکه به دلیل برنامه اش و استفاده از قدرت سیاسی به دست آمده برای عملی کردن آن دو گسست و چهار کلیتی در شرایط مشخص هر کشور.

ما از روبن مارکاریان می خواهیم که برنامه ی «انتقالی» پیشنهادی خود را با برنامه ی انقلاب بلشویکی 1917 مقایسه کنند و به این سوال پاسخ دهند که اگر «برنامه ی انتقالی» ترتسکی به جای تزهای آوریل لنین بر جنبش کمونیستی روسیه حاکم می شد، آیا انقلاب سوسیالیستی رخ می داد؟

بینش بورژوا دمکراتیک مارکاریان از سوسیالیسم، در رابطه با مساله ی آزادی و درک به شدت فرمیک و بورژوایی و غیر طبقاتی وی از دمکراسی و آزادی نیز تدوام پیدا می کند. ایشان پیش نویس سند ما را به ناپیگیر بودن در سرنگونی انقلابی به دلیل بیگانگی با بنیاد ی ترین اصول دمکراسی و آزادی های سیاسی متهم می کنند و در ادامه این «بنیادی ترین اصول دمکراسی و آزادی» را مجلس موسسان و به رسمیت شناختن حق رأی عمومی برای شهروندان نام می برند. اما ببینیم این اتهام چقدر صادق و وارد است. در سند ما در مادهی هشتم آمده است که: « آزادی بی قید و شرط عقیده، بیان، اجتماعات، مطبوعات، تظاهرات، اعتصاب، تشکل و تحزب. لغو همیشگی نهاد سانسور و آزادی حق انتشار نشریه و کتاب بدون لزوم کسب مجوز» قضاوت در مورد اعتقاد یا عدم اعتقاد سند ما به مساله ی آزادی اندیشه و بیان و تحزب و غیره را و همچنین میزان دقت و صداقت منتقد ما را به خواننده واگذار می کنیم. اما علاوه بر این بند، یک متمم به این شکل آمده است «تضمین حقوق مخالفین و ناراضیان دولت سوسیالیستی و منتقدین آن» و نویسنده ی نقد از این متمم چنین نتیجه می گیرند که «محدود کردن آزادی های بی قید و شرط سیاسی در ارتباط با مخالفان و ناراضیان دولت سوسیالیستی به این معنا است که آزادی های بی قید   و   شرط سیاسی برای موافقان دولت سوسیالیستی است و البته شامل مخالفین و ناراضیان نمی شود. ...». ما بعید می دانیم با یک موضع غیر  غرض ورزانه بتوان از این متمم چنین نتیجه ی عجب و غریبی را گرفت! مگر آن که به هر قیمت ولو با زیر پا گذاشتن معیارهای علمی و اخلاقیات نقد علمی بخواهیم بر پیش فرض مان تأکید کنیم و مثال «مرغ یک پا دارد» را تداعی کنیم! چرا که این بند و متمم آن نه ناظر به نفی حق برخورداری از آزادی اندیشه و بیان برای مخالفین و منتقدین دولت سوسیالیستی بلکه در راستای تأیید مضاعف و تأکید بر این حق است اما نه از موضع بورژوا دمکراتیک و فرمیک راه کارگری بلکه از موضع سنتز نوین کمونیسم. برای توضیح این متمم و برای توضیح تفاوت درک بورژوا دمکراتیک و درک سنتز کمونیستی بیش تر (سنتز نوین) از مساله ی مقام آزادی اندیشه در پویایی جامعهی سوسیالیستی و حقوق مخالفین در دولت سوسیالیستی باید بار دیگر به تاریخ جنبش کمونیستی و به وضعیت فعلی جنبش کمونیستی و گرایشات فکری موجود در آن رجوع کنیم.

از نظر ما با شکست انقلاب چین در جریان کودتای رویزیونیستی سال 1976 و احیای سرمایه داری در آن کشور، آخرین پایگاه سوسیالیسم در جهان از میان رفت. در واقع این رخداد، پایان یک مرحله از انقلاب های پرولتری را که از کمون پاریس آغاز شده بود رقم زد. پس از احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی جنبش کمونیستی عملاً وارد دورانی از سرازیری و افول شد. برای بسیاری این شکست در جریان سقوط بلوک امپریالیستی شرق در سال 1991 تحقق پیدا کرد. در هر حال پایان موج نخست انقلاب های به طور عینی و ضروری جمع بندی از آن انقلاب ها و تجربه ی ساختمان سوسیالیسم را پیش کشید. در مواجه با این شکست - پایان و در جمع بندی از تجربه ی سوسیالیسم و انقلاب پرولتری در قرن بیستم ما شاهد سه گرایش عمده در سطح بین المللی در میان کسانی هستیم که کماکان خود را مارکسیست یا دست کم چپ و سوسیالیست خطاب می کنند:

نخست گرایش دگماتیستی ای است که معتقد است تجربه ی انقلاب های سوسیالیستی در قرن بیستم فقط مثبت بوده و فقط دست آورد داشته است و دارای محدودیت و کاستی نبوده است و امروز راه حل، تکرار آن تجربه و آن الگوهای دیکتاتوری پرولتاریا است.

دوم شاهد طیفی از گرایش انحلال طلبانه  هستیم که این واقعیت را نفی می کنند که تجربه ی انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم عمدتاً مثبت بود و نه عمدتاً منفی. دست آوردهای عظیم تجربه ی دولت دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی سوسیالیستی (1917-1956) و چین سوسیالیستی (1949-1976) را انکار کرده و با عمده و مطلق  کردن کمبودها و کاستی های آن اساساً درکی غیر  دیالکتیکی، فرمیک و عمدتاً بورژوا دمکراتیک از دلایل آن شکست ارائه می دهند و چارهی کار را نیز نهایتاً در دمکراسی هر چه بیش تر ردیابی می کند. خصلت نمای بخش وسیعی از پیروان این گرایش درک و فهم غیرطبقاتی و قرن هجدهمی آنان از دمکراسی و آزادی است که در تئوری به نفی ضرورت اعمال دیکتاتوری پرولتاریا، انکار کمونیسم انقلابی و دنباله روی از درک های بورژوا رفرمیستی و خرده بورژوایی رسیده و در عمل به منحل کردن انقلاب و حزب و دولت در افتاده و با هر نیت و انگیزه ای لاجرم به تبعیت از هژمونی بورژوازی در عرصه ی مبارزه ی طبقاتی ناگزیر می شوند. این گرایش در سطح جهانی علاوه بر گروه های «چپ» مختلف از انواع ترتسکیست و جریان هایی از تمام شاخه های احزاب کمونیست سابق، جریان های آنارشیست و آنارکو-سندیکالیست توسط نظریه پردازانی چون آلن بادیو، نگری، ژیژک، تئوریسین های تروتسکیست مانند هال دریپر و غیره بیان می شود. وجه مشخصه ی این جریانات بیش از هر چیز در نفی ضرورت سرنگونی دولت دیکتاتوری بورژوازی و نفی ضرورت استقرار دولت دیکتاتوری پرولتاریا و ضرورت وجود حزبی کمونیست برای رهبری این انقلاب و در سقوط به معیارهای انقلابات دمکراتیک کهنه و بورژوازی قرن هجدهم اروپا است. این گرایش عمدتاً از تجزیه و تحلیل ماتریالیستی- دیالکتیکی دلایل شکست سوسیالیسم در قرن بیستم ناتوان است، بخشی از آن خیلی دیر احیای سرمایه داری و شکست سوسیالیسم در شوروی را دریافت و اکثراً پس از سقوط شوروی با یک چرخش به سمت بورژوا رفرمیسم، دچار فتیشیسم دمکراسی شدند و مساله ی آزادی و دمکراسی را به عنوان نسخه ی جادویی تمامی مشکلات و معضلات کشورهای سوسیالیستی سابق و فقدان آن را علت  العلل احیای سرمایه داری در آن کشورها معرفی کردند. در واقع حسرت آن را می خورند که چرا سرمایه داری دولتی در روسیه ی (یا بنا به دیدگاه اینان «سوسیالیسم واقعاً موجود»)همانند کشورهای سرمایه داری اروپا و آمریکای شمالی، دارای شکل حکومتی بورژوا  دموکراتیک نبود. طبق دیدگاه اینان، مشکل شوروی در دوران خروشچف و بعدها برژنف تا فروپاشی سوسیالیسم دروغین در آن کشور، کمبود دمکراسی بود و نه چیز دیگری و اگر کمی چاشنی دمکراسی به همان آش «سوسیالیسم واقعاً موجود» بیافزاییم می توان بار دیگر آن را تجویز کرد!(4)

طرفداران این گرایش نامِ منحل کردنِ دست آوردهای دولت ها و انقلابات پرولتری را «گسست از مارکسیسم روسی»، «مارکسیسم دمکراتیک»، «بازگشت به سوسیالیسم مارکسی» و غیره نهادند اما جوهر مرکزی دغدغه های ایشان همان دغده های بورژوا دمکراتیکِ انقلاب دمکراتیک نوع کهن و جنبش جمهوری خواهی قرن 18 و 19 بورژوازی اروپا است و نه مارکس و انقلاب پرولتری. «گسست» دمکراتیک آن ها دقیقاً ارایه ی درکی خرده بورژوایی از دموکراسی است که آن را از محتوای طبقاتی تهی می کنند و به عنوان مقوله ای «خنثی» و جهان شمول جلوه می‏دهند. فراموش نکنیم که مارکس می گوید، خرده بورژوازی همواره این توهم را دارد که می  توان در فضای خاکستری «میانه»ی تخاصم طبقاتی میان پرولتاری و بورژوازی را «حل» کرد. «گسست دموکراتیک» آن ها به خاطر منحل کردن قلب تئوری سیاسی مارکس و مارکسیسم یعنی ضرورت کسب قدرت دولتی و استقرار دولت دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان گام اول و ضروری استقرار سوسیالیسم بسیار زود دچار فرمالیسم در درک از ماهیت دمکراسی و آزادی شده و سقف نگاه و خواست اَش را با دورنماها و تعاریف بورژوازی قرن هجدهم اروپا از آزادی کاهش داد و معیارهای تحقق سوسیالیسم را عناصر فرمیک همانند مجلس موسسان یا حق رأی و غیره تعریف کرد. نظرات روبن مارکاریان و راه کارگر نیز بیان خام و مغشوشی از این گرایش همراه با اصراری اکونومیستی بر مساله ی کارگری است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

شک نیست که در حالی که برخی از این موارد مانند انتخابات و حق رأی عمومی از ملزومات دولت سوسیالیستی مورد نظر ما است اما هرگز معیار و شاخص سوسیالیستی و انقلابی بودن آن نیست. حق رأی عمومی شعار و دغدغه ی انقلاب دمکراتیک بورژوازی در قرن 18 بود و نه سوسیالیسم قرن بیست و یک! در مورد مجلس موسسان نیز پیش از این در میان احزاب و گروه های درون نشست به قدر کفایت بحث شد و ضرورت آن توسط اکثریت مطلق اعضای نشست رد شد.(5) اما به طور کوتاه باید گفت که خصلت کلیه ی اقدامات و سیاست هایی مانند انتخابات، فدرالیسم، خودمختاری، مجلس موسسان توسط چارچوب طبقاتی دولت حاکم تعیین می شود: آیا دولت دیکتاتوری بورژوازی است یا دولت دیکتاتوری پرولتاریا؟ آیا این اقدامات در چارچوب نظام سرمایه داری جاری می شود یا در چارچوب نظام سوسیالیستی؟ خصلت و پویش هر یک از این اقدامات در دو نظام طبقاتی مختلف بنیاداً متفاوت هستند. در چارچوب سرمایه داری به تحکیم تمایزات طبقاتی، گسترش روابط تولیدی سرمایه داری، اعتبار بخشیدن و دوام روابط اجتماعی ستم گرانه و افکار ارتجاعی خدمت می‏کنند و در چارچوب دولت دیکتاتوری پرولتاریا باید به نابودی تمایزات طبقاتی، روابط تولیدی و اجتماعی تولید کننده ی این تمایزات و افکار کهنه ی حافظ و نگهبان این تمایزات و روابط خدمت ‏کنند.

اما گرایش سوم در مواجه با تجربهی موج اول انقلاب ها و دولت های سوسیالیستی، سنتز نوین کمونیسم است که توسط باب آواکیان جمع بندی شده است. آواکیان ضمن تأکید و اتکا به جوانب عمدتاً درست و دست آوردهای تجارب پیشین جنبش پرولتری و با کاربست درست متدولوژی علم کمونیسم می کوشد مهم ترین زوایا و ابعاد این شکست را تحلیل و بررسی کند و بر بستر آن راه موج جدید انقلابات پرولتری را بگشاید. یکی از تبارزات مهم سنتز نوین کمونیسم، ارایه ی الگویی نوین از دولت دیکتاتوری پرولتاریا در قرن بیست و یکم است و یکی از موضوع های مهم آن، امر آزادی های سیاسی و اجتماعی در دولت سوسیالیستی و نقش و جایگاه منتقدین و مخالفین این دولت و هم چنین موضوع جامعه ی مدنی است. طبق درک سنتز نوینی؛ دولت سوسیالیستی نه تنها موظف است آزادی اندیشه و بیان را برای همه ی جامعه از جمله منتقدین دولت و مخالفین سوسیالیسم و کمونیسم فراهم کند بلکه باید برای منتقدین و مخالفین اَش، امکانات و بودجه و حق تبلیغ در رسانه های عمومی برای آرا و اندیشه های شان فراهم کند اما نه به این دلیل که خود را با شاخص های بورژوا  دمکراتیک تطبیق بدهد بلکه به این دلیل که معتقد است حقیقت در انحصار هیچ طبقه و تفکری از جمله طبقه ی کارگر و کمونیست ها نیست و تمامی تفکرات و گرایشات و جریانات فکری باید در یک فضای امن و محیط مملو از جوشش و تحرک فکری به پژوهش و جدل پرداخته و اندیشه های خود را بیان کنند و از نظر ما تمامی این پروسه ها به کشف حقیقت کمک می کند و پرولتاریا فقط با اتکا به حقیقت است که امکان پیش برد جامعه به سمت کمونیسم را دارد. هم چنین توده های مردم که برای قرن ها در معرض تفکرات ارتجاعی بوده اند باید در یک جدال نظری با تمامی گرایشات بتوانند ماهیت واقعی امور و حقیقت آن را عمیقاً بفهمند و به این منظور باید حتا اندیشه های غلط و انحرافی را از زبان مبلغین و معتقدین آن بشنوند.(6)

بنا بر این ما «آزادی بی قید و شرط اندیشه و بیان» را این گونه معنا می کنیم و آن را از ضرورت های ساختمان سوسیالیسم می دانیم. ما در دولت سوسیالیستی آینده حتا برای مخالفین مان شرایط و امکانات فراهم خواهیم کرد تا این آزادی را تمرین کنند اما این آزادی شامل اقدام به تغییر نظام سیاسی و اقتصادی-اجتماعی سوسیالیستی و احیای سرمایه داری نخواهد بود و چنین اقداماتی سرکوب خواهند شد و این بخشی از اعمال دیکتاتوری پرولتاریا است. به اعتقاد ما یا روبن مارکاریان و همفکران شان به معنای واقعی «آزادی های بی قید و شرط سیاسی» واقف نیستند و یا این گزاره فقط برای ایشان کارکرد یک شعار و یک ژست تبلیغاتی را دارد. این معنای به رسمیت شناخته شدن حق مخالفین در سند ما است و دارای پشتوانه ی نظری در سنتز نوین کمونیسم است.

بازگردیم به درک و استنباط راه کارگر از سوسیالیسم؛ تقلیل بدیل سوسیالیستی و قدرت سیاسی سوسیالیستی به آزادی های دمکراتیک مانند حق رأی عمومی و تهی کردن سوسیالیسم و مساله ی قدرت دولتی از محتوای طبقاتی آن. سوسیالیسم بر خلاف درک بورژوا  دمکراتیک ایشان و همفکران شان، دمکراسی حداکثری یا دمکراسی بسط یافته نیست و محتوا و قطب نمای سوسیالیسم و دولت سوسیالیستی البته همان طور که مارکس به صراحت و روشنی گفت و بعدها در جنبش کمونیستی در خط لنین و مائوتسه دون تداوم و تکامل پیدا کرد همان دیکتاتوری پرولتاریا و نابودی «چهار کلیت» است. مارکس گفت سوسیالیسم انقلابی عبارت است از اعلام دایمی انقلاب و دیکتاتوری طبقه ی کارگر به عنوان نقطه ی گذار به سوی نابودی کلیه ی تمایز های طبقاتی، نابودی کلیه ی روابط تولیدی ای که این تمایزات بر مبنای آن ها شکل می گیرند، نابودی کلیهی روابط اجتماعی  ملازم با این روابط تولیدی و واژگون کردن کلیه ی اندیشه هایی که از این مناسبات بر می خیزند (نبردهای طبقاتی در فرانسه ص 145). بنا بر این سوسیالیسم نقطه ی گذار به کمونیسم است و کمونیسم یعنی جامعه ای که در آن چهار کلیت در سطح جهانی نابود شده باشد. تا رسیدن به کمونیسمِ جهانی کماکان ما در مرحلهی سوسیالیسم هستیم و در این پروسه، دولت دیکتاتوری پرولتاریا و پروسه ی مدوام انقلاب لازم و ضروری است. مارکس این مساله را در نقد برنامه ی گوتا به صراحت نوشت: «بین جامعه ی  سرمایه داری و کمونیستی دورانی وجود دارد که دوران تبدیل انقلابی اولی به دومی است. مطابق این دوران، یک دوران گذار سیاسی نیز وجود دارد و دولت این دوران چیزی نمی تواند باشد جز دیکتاتوری پرولتاریا». میبینیم که در تعریف و درک مارکس از سوسیالیسم بر خلاف درک های بورژوا دمکراتیک از سوسیالیسم [و از جمله تعریف نویسندهی نقد] نه نشانی از «برنامه ی انتقالی» و «دوران گذار به سوسیالیسم» هست و نه آزادی ها و مجلس موسسان به مثابه ی شاخص های سوسیالیسم در نظر گرفته می شود.

روبن مارکاریان بر این باور است که زبان ایشان و سازمان شان در درک از مارکسیسم زبان آلمانی است و در مقابل، زبان حزب ما در درک از مارکسیسم، زبان «روسی» است (یعنی، غیر مارکسی است). از این حد صراحت کلام ایشان در انکار لنینیسم که بگذریم، نباید از یاد برد که در زبان آلمانی نیز فقط یک درک از سوسیالیسم وجود نداشت و درک های دیگری از سوی برنشتاین و کائوتسکی نیز مطرح شدند که در زمانه ی خود بسیار پایه نیز گرفتند و اتفاقاً شعارهای «سوسیالیسم دمکراتیک و مدنی» را هم سر می دادند اما در عمل به مشاطه گران جنگ امپریالیستی تبدیل شدند و احتمالاً آرای کارگران آلمانی و اتریشی به جنگ امپریالیستی اول را نیز به عنوان «نه بزرگ» تقدیس کردند. و همان طور که می دانیم بالاخره تبدیل به جناحی از دولت دیکتاتوری بورژوازی شدند. از قضا در آن مقطع (1914 به بعد) مارکسیسم روسی ولادیمیر لنین بود که بر کمونیسمِ مارکس وفادار ماند و آن را تدوام و تکامل بخشید. حزب ما قطعاً میان مارکسیسم آلمانی زبانِ برنشتاین و کائوتسکی که به انحلال دیکتاتوری پرولتاریا در برابر دمکراسی بورژوایی می پردازد و مارکسیسم روس زبانِ لنین و بعدها مائوتسه دون، دومی را انتخاب خواهد کرد که البته به آن حد قناعت نکرده و نخواهد کرد زیرا جهانی که در کار تغییر انقلابی اش هستیم بسیار دینامیک است و منحنی شناخت کمونیست ها نیز بالا رونده است و باید چنین باشد. سوسیالیسم لنین و مائو همان کمونیسم انقلابی ای است که درک علمی مارکس و انگلس از ماهیت سوسیالیسم و دولت دیکتاتوری پرولتاریا را پیگری کرده و در عمل آن را اجرا کردند و از طریق آن با تمامی کاستی های شان صدها میلیون نفر از کارگران و زحمت کشان را در شوروی و چین سوسیالیستی رهبری کرده و جامعه و جهان نوینی را خلق کردند. لنین در دولت و انقلاب به درستی درباره ی اهمیت دیکتاتوری پرولتاریا گفت «مارکسیست فقط آن کسی است که قبول نظریه ی مبارزه ی  طبقات را تا قبول نظریه ی دیکتاتوری پرولتاریا بسط دهد. وجه تمایز کاملاً عمیق بین یک خرده بورژوای عادی و هم چنین بورژوای بزرگ با یک مارکسیست در همین نکته است. با این سنگ محک است که باید درک واقعی و قبول مارکسیسم را آزمود». اهمیت تأکید لنین به این دلیل است که او می دانست بدون فراهم کردن دیکتاتوری طبقه ی کارگر علیه بقایای بورژوازی و ارتجاع لاجرم این بورژوازی خواهد بود که دیر یا زود رهبری جامعه را در دست خواهد گرفت و بر گور انقلاب خواهد نشست، از همین رو مساله ی کسب قدرت سیاسی را در رأس هر انقلابی قرار داد و این دقیقاً مساله ی عاجلی است که امثال راه کارگر آن را منحل کرده و معیارهای بورژوازی قرن 18 یا اکونومیسم را جایگزین آن کرده اند.

از همین نقطه می کوشیم وارد یکی دیگر از محورهای نقد به پیش نویس سندمان بشویم. به زعم نویسنده «در این پلاتفرم (پیش نویس سند) نقش و حضور طبقه ی کارگر و مطالبات کارگری به مثابهی کنش گر اصلی انقلاب سوسیالیسی غایب است و بنا بر این پلاتفرم سوسیالیسم متکی بر جنبش طبقاتی کارگری نیست» و در پایان نتیجه می گیرند که با دو پلاتفرم مواجه هستیم؛ یکی پلاتفرمی کارگری به معنای سوسیالیسم مارکسی (یعنی پلاتفرم سازمان ایشان) که خواهان جذب کارگران است و دیگری پلاتفرم غیر کارگری و خلقی حزب ما که خواهان بسیج روشن فکران است و این ناشی از تفاوت درک های هر کدام از ما است.

ما با مارکاریان موافق ایم که این تفاوت، دقیقاً ناظر به تفاوت نگرش دو خط و دو گرایش مختلف به ماهیت طبقه ی کارگر و جایگاه و نقش پرولتاریا در انقلاب سوسیالیستی و رهایی بشریت از شر نظام طبقاتی است. یعنی تفاوت اکونومیسم ایشان و کمونیسم ما. اولی به جایگاه و اهمیت تاریخی طبقه ی کارگر از زاویه ی مبارزات روزمره و مطالباتی و صنفی این طبقه نگاه می کند و دیگری از چشم انداز نقش تاریخی پرولتاریا در رهایی بشریت که گام اول آن کسب قدرت سیاسی و استقرار دولت دیکتاتوری پرولتاریا و نظام سوسیالیستی است. این دیدگاه اکونومیستی طبقهی کارگر را به افراد و عناصر و گروه های کارگری تقلیل می دهد در حالی که طبقه ی کارگر در تمامیت طبقاتی اش نماینده ی «تولید اجتماعی» است و در نتیجه، آن نیروی مادی ای است که روابط تولیدی کمونیستی آینده را نمایندگی می کند و فقط یک افق و برنامه ی کمونیستی میتواند بازتاب و پژواک طبقاتی این نقش ویژه و تاریخی پرولتاریا باشد و نه مبارزه ی صنفی و روزمره و اتحادیه ای بخشی از این طبقه.

با استناد به بحث ها و نقل قول های بالا از مارکس و لنین درباره ی دیکتاتوری پرولتاریا و ضرورت کسب قدرت سیاسی معتقدیم چه مارکس و انگلس و چه لنین و مائو و در یک کلام کمونیسم انقلابی، کسب قدرت سیاسی دولتی و اعمال دیکتاتوری پرولتاریا را به مهم ترین و تعیین کننده ترین وجه کنش طبقه ی کارگر در فرایند انقلاب و ایفای نقش تاریخی این طبقه در مسیر کمونیسم تعریف کردند. لذا به اعتقاد ما عیار پرولتری  بودن یا نبودن یک نگرش یا سند بیش از هر چیز در نسبت آن و در موضع اش در قبال مساله ی کسب قدرت سیاسی و دیکتاتوری پرولتاریا مشخص می شود و نه با تعداد دفعات استفاده از واژه ی کارگر یا اصطلاحات غیر مارکسیستی ای چون «دولت کارگری» و حتا شمار کارگرانِ یک جریان. این اعتقاد اصولی و مارکسیستی ما در رابطه با پرولتاریا و نقش تاریخی اش به این معنا نیست که مبارزات روزمره و عادلانه ی کارگران برای بهبود وضعیت فوری شان و حقوقی مانند حق تشکل های صنفی و اتحادیه ای مهم نیست و نباید مورد توجه جنبش کمونیستی باشد. این مبارزات کارگری، عنصری مهم در فرآیند تبدیل کارگران به طبقه ای متحد و مبارز و چالش گر در مقابل دولت و طبقه ی سرمایه دار است. مساله ی ما این است که این مبارزات نه تنها برای این امر کافی نیست بلکه حتا عنصر تعیین کننده در این امر نیز نمی باشد. به علاوه، در بطن این گونه مبارزات کارگری، یک عنصر بورژوایی موجود است زیرا کارگران را به عنوان دارنده گان کالایی به نام «نیروی کار» در مقابل سرمایه دار قرار می‏دهد و محدود  بودن افق این مبارزات به این مبادله ی کالایی بورژوایی در عقب نگاه  داشتن آگاهی کارگران بی تاثیر نیست. همین واقعیت، کمونیست ها را موظف می کند که در بطن چنین مبارزاتی مرتباً با افق محدود جنبش کارگری مبارزه کنند و دید کارگران را به افق گسترده تر رسالت تاریخی طبقه ی کارگر بکشند. به یک کلام، سوال این جا است: به جایگاه و نقش پرولتاریا از دریچه ی تنگ مبارزه ی صنفی و معیشتی و به قول لنین ذاتاً بورژوایی کارگران می نگریم یا از چشم انداز وسیع انقلاب پرولتری و سوژهی تاریخی رهایی تمام بشریت از قید و بند طبقات و نظام سرمایه داری توسط این انقلاب.

 

امپریالیسم، مساله ی ملی و چند نکته دیگر

در قسمت دیگری نویسنده، پیش نویس سند ما را به مواضع ضعیف علیه امپریالیست ها متهم می کنند و پس از یادآوری صدمین سال گرد آغاز جنگ اول جهانی بر ضرورت موضع گیری علیه جنگ افروزی های امپریالیسم تأکید می کنند و در پایان چنین جمع بندی می کنند که «همه ی این ها لزوم اتخاذ مواضع روشن علیه جنگ افروزی امپریالیستی، نظامی گری، انحلال پیمان های نظامی، خلع سلاح کامل سلاح های کشتارجمعی هسته ای، بیولوژیک و شیمیایی را مطرح می سازد....».

اما علاوه بر این که چنین اتهامی به پیش نویس سند ما بی پایه است، بحث نویسنده از دو زاویه قابل تأمل است: نخست درک سطحی و غیر علمی و غیر لنینیستی ایشان از ماهیت امپریالیسم و دیگری بیان ناصادقانه و موضع مردد و ناپی گیر و پراگماتیستی خود ایشان و سازمان شان در قبال مساله ی امپریالیسم.

اولاً نویسنده امپریالیسم را به نظامی گری و جنگ تقلیل می دهد و منظور ایشان از «مواضع روشن در قبال امپریالیسم» فقط موضع علیه جنگ است و نه تمامیت امپریالیسم. حال آن که طبق تحلیل علمی لنینیستی از مقولهی  امپریالیسم، اگرچه جنگ و نظامی گری از وجوه اصلی و جدایی ناپذیر نظام امپریالیستی هستند اما امپریالیسم یک مرحلهی مشخص از رشد و گسترش سیستم سرمایه داری در سطح بین المللی است، با شاخصه های اقتصادی و سیاسی خاص مانند سلطه ی انحصارات، صدور سرمایه، تقسیم جهان میان بلوک های سرمایه داری که پایگاه شان در کشورهای امپریالیستی است، رقابت میان آن ها برای تقسیم جهان، و این که بحران سیستماتیک سرمایه داری جهانی این نظام را وارد گره گاه هایی می کند که بحران سرمایه فقط می تواند در عرصه ی سیاسی و به شکل جنگ های جهانی حل شود تا بتواند دور جدیدی از انباشت سودآور را آغاز کند. ورود سرمایه داری به فاز امپریالیسم تاثیرات عمیقی بر ساختار جهان و کشورهای مختلف گذاشت. به طور مثال، در کشورهای سرمایهداری امپریالیستی یک قشر اشرافیت کارگری در طبقه ی کارگر به وجود آمد. همین قشر اشرافیت کارگری، در جنگ جهانی اول پایه ی اجتماعی پیوستن سوسیال دموکراسی اروپا به بورژوازی را تشکیل داد. درک این واقعیت، مفاهیم عمیقی برای استراتژی انقلاب سوسیالیستی در کشورهای سرمایهداری امپریالیستی دارد. از طرف دیگر، در کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم، طبقه ی کارگر به وجود آمد و گسترش یافت و پایه ی اجتماعی انقلاب سوسیالیستی را در این کشورها پدید آورد.

بنا بر این، امپریالیسم و مبارزه با آن را نمی توان به جنبه ی نظامی گری آن تقلیل داد. نتیجه ی درک قسمی مارکاریان از امپریالیسم به این جا منتهی می شود که ایشان فقط زمانی علیه امپریالیسم موضع می گیرند که خطر جنگ و حمله ی نظامی و به کار بردن تسلیحات هسته ای و شیمیایی و غیره وجود داشته باشد اما وقتی همین نظام امپریالیستی با سران رژیم جمهوری اسلامی پای معامله نشست و از طریق توافقات هسته ای زمینه ی ادغام هر چه بیش تر ایران در اقتصاد نئولیبرال امپریالیستی را فراهم کرد این توافقات و ارتباطات از سوی ایشان و سازمان متبوع شان نه تنها نیازمند موضع گیری ضد امپریالیستی نیست بلکه حتا می توان از آن به عنوان یک «دست آورد» برای طبقه ی کارگر و مردم ایران سخن گفت! یا مثلاً در سند کنگره ی 17 این سازمان از حزبِ کمونیست یونان انتقاد می شود که چرا «چپ روی» کرده و خواست خروج از اتحاد پولی و از اتحادیه ی اروپا را طرح کرده است. بر اساس منطق راه کارگری (هیئت اجرایی) این که کشوری مانند یونان در مدار روابط اقتصادی امپریالیستی اتحادیهی اروپا بماند مساله ای نیست و نیازی به موضع گیری های ضد امپریالیستی نیز وجود ندارد.

اما وجه دیگر تزلزل و ناپیگیری راه کارگر در ضدیت با امپریالیسم، نگاه پراگماتیستی و یک بام و دو هوای این سازمان در قبال قدرتهای مختلف امپریالیستی است. از نظر ایشان امپریالیسم فقط ایالات متحدهی آمریکا و امپریالیست های غربی هستند – البته فقط هنگامی که موضع جنگ افروزانه دارند و نه در تمامیت شان – و روسیه و چین از نظر ایشان امپریالیستی به حساب نمی آیند. حتا اگر معیارهای راه کارگری را هم استفاده کنیم، روسیه یک دولت امپریالیستی به حساب می آید زیرا از سال 1999 به بعد یک سیاست توسعه  طلبانهی نظامی و اقتصادی را در شرق اروپا و خاورمیانه پی گرفته است. با این وصف، هرگز از سوی راه کارگر مشمول «موضع گیری های روشن ضد  امپریالیستی» و ضد جنگ  طلبانه نمی شود! راه کارگر در گزارش کنگره ی 17 می نویسد: «نقدترین چالش در برابر هژمونی جهانی آمریکا شکل گیری باشگاهی با شرکت چین، هند، روسیه، برزیل و آفریقای جنوبی ... است» و از امپریالیست نامیدن چین و روسیه به شدت پرهیز می کند. به طور مثال چین را «سرمایه داری پیرامونی» تعریف می کند. چینی که به سرعت در حال تبدیل شدن به ارباب قاره ی آفریقا است و یا هرگز روابط اقتصادی، سیاسی، نظامی و امنیتی رو به گسترشِ رژیم جمهوری اسلامی با روسیه و چین را به عنوان تعامل با امپریالیسم مورد نقد و افشاگری قرار نمی دهند. به درستی در یکی دیگر از نقدهای حزب ما به این سازمان آمده است که این سازمان «.... به دنبال «نقدترین چالش در برابر هژمونی جهانی آمریکا» هستند و منتظرند تا «دست غیبی» به یاری شان آید تا بتوانند در مقابل قلدری امپریالیسم آمریكا ایستاد گی كنند»(7) در هر حال موضع «نقدترین چالش» موضعی بسیار پراگماتیستی است. هر فرد و نیروی سیاسی که چنین منطقی را پیشه کند، هرگز نمی تواند اعتقاد عمیقی به امکان پذیری انقلاب سوسیالیستی داشته باشد زیرا امروز غیر «نقدترین» آلترناتیو همانا آلترناتیو انقلاب سوسیالیستی است که در بازار «نقدینه»های سیاسی یافت نمی شود اما آلترناتیوی است که کارکرد نظام سرمایه داری، هر روز و هر ساعت امکان و ضرورت آن را نشان می دهد.

اما ببینیم در مقابل موضع غیر علمی و پراگماتیستی و متزلزل مارکاریان در پیش نویس سند حزب ما چه موضعی در قبال امپریالیسم گرفته شده است. در بند 21 آمده است که «لغو کلیه ی قراردادهای نفتی جمهوری اسلامی با شرکت های بین المللی و کشورهای امپریالیستی و قطع فروش سیستماتیک و مدوام نفت به بازار جهانی. نفت، خط رابط اقتصاد و جامعهی ایران با نظام جهانی سرمایه داری امپریالیستی است و بدون متوقف  کردن استخراج و صدور نفت و گاز نمی توان یک اقتصاد سوسیالیستی و بدون نیاز به نظام سرمایه داری جهانی را تصور کرد» یعنی سند نه تنها بر ضرورت قطع هر گونه وابستگی به تمامی قدرت های امپریالیستی را تأکید کرده است بلکه بر شاهرگ تاثیر اقتصادی و سیاسی نظام بین المللی امپریالیستی بر اقتصاد و جامعه ایران نیز انگشت نهاده و این اصلی ترین خط رابط ایران با نظام سرمایه داری امپریالیستی را نیز هدف قرار داده است. البته مارکاریان در مواجه با این موضع می نویسد «عدم اتکای اقتصاد به اقتصاد تک   محصولی نیز به هیچ وجه به معنای سوسیالیزه کردن شیوه ی تولید سرمایه داری نیست زیرا در چهارچوب مناسبات سرمایه داری نیز اقتصادها می توانند اتکای شان را به تولید تک محصولی کاهش داده و منابع درآمد ملی شان را متنوع سازند». این نوع برداشت از سند ما ناشی از درک غیر  علمی و سطحی منتقد ما هم از ماهیت امپریالیسم است و هم از راه برون  رفت از پیوندها و وابستگی به امپریالیسم.

اما مساله فقط به این جا ختم نمی شود و تزلزل و ناپیگیری موضع ایشان در قبال امپریالیسم مجدداً در آن جایی بروز پیدا می کند که در رابطه با بندی که سند ما در رابطه با لغو کلیه ی قراردهای اقتصادی، سیاسی، نظامی و امنیتی ارتجاعی جمهوری اسلامی با قدرت های امپریالیستی و دولت های مرتجع منطقه ذکر کرده، می پرسند که آیا «کلیه ی قراردادهای رژیم جمهوری اسلامی به خاطر آن که رژیم جمهوری اسلامی رژیمی ارتجاعی است لغو خواهند شد و دولت کارگری نیز هیچ قراردادی با کشورهای امپریالیستی و مرتجع منطقه منعقد نخواهد کرد؟ اگر قصد دومی باشد پس تنظیم کنندگان این ماده واقعاً در دنیای واقعی زندگی نمی کنند. کافی است که یادآوری کنیم پس از انقلاب اکتبر دولت شوروی خواهان پایان   دادن به جنگ با آلمان بود اما امپریالیسم آلمان حاضر نبود پای قرارداد صلح برود. بالاخره دولت شوروی برای پایان  دادن به حملات ارتش آلمان که موجودیت اولین دولت کارگری قرن بیستم را تهدید می کرد حاضر شد با اعطای امتیازات ارضی قرارداد صلح برست را که لنین آن را یک صلح خفت آور اما ضروری می نامید، منعقد کند....» سوال ما این است که چرا ناگهان روبن مارکاریان که تاکنون این همه علیه ی اتحاد شوروی و «سوسیالیسم روس زبان» موضع گرفته بودند ناگهان به یاد قرارداد برست لیتوفسک می افتند؟ آیا ایشان می خواهند از استثنائاتی مانند قرار داد برست لیتوفسک یک قاعده در مورد داشتن روابط با امپریالیست ها و دولت های بورژوایی استنتاج کنند و آن را «زندگی  کردن در دنیای واقعی» بنامند؟!! نکند ایشان بر آن هستند تا با دست آویختن به مواردی چون برست لیتوفسک برای موضع گیری به نفع یکی از قطب های امپریالیستی [مثلاً روسیه] یا یکی از دولت های بورژوایی [مثلاً سوریه ی بشار اسد یا ونزوئلای چاوز] یا یکی از جناح های بورژوازی اسلامی [مثلاً خاتمی یا روحانی یا ملی مذهبی ها] جایی باز کرده و آن را به نام «تاکتیک» یا «رئال پلتیک» یا «زندگی در دنیای واقعی» توجیه و توصیه کنند؟

ما معتقدیم قطع فروش نفت به بازار جهانی، گامی ضروری جهت قطع ارتباط بنیادین و همه  جانبه با امپریالیسم است و بدون این گام – با تمامی پیچیدگی ها و سختی های آن – ساختن یک اقتصاد سوسیالیستی و یک جامعه ی سوسیالیستی فقط توهم است. وابستگی اقتصاد ایران به فروش نفت حتا در دولت تحت رهبری طبقه ی کارگر لاجرم به احیای روابط سرمایه داری و وابستگی ارگانیک به سرمایه ی امپریالیستی منجر خواهد شد و ما از این ضرورت در اسناد راه کارگر هیچ رد و نشانی نمی بینیم.

اما در مورد مساله ی ملی، ایشان معتقدند که در سند ما بر حق ملل در تعیین سرنوشت خود با قید «تا سرحد جدایی و دفاع از اتحاد داوطلبانه ی ملیت های ایران» تاکید نشده است و لذا با «سیاست اصولی کمونیستی در بارهی مساله ی ملی» بیگانه است. اما مساله دقیقاً بر سر «اتحاد داوطلبانه» است و اگر ملت تحت ستمی داوطلب اتحاد با دولت سوسیالیستی نشد چه؟ این جا است که بحث حق جدایی مطرح می شود و این سیاست کمونیستی در قبال مساله ی ملی است که لنین فرموله کرد و کماکان درست است. به طور کلی موضع درست در قبال مساله ی ملی نیازمند تحلیل مشخص از شرایط مشخص از چشم انداز انترناسیونالیسم پرولتری و انقلاب جهانی است و تأکید و پرنسیپ باید وحدت پرولتاریای واحد چند ملیتی باشد اما چنان که لنین گفت پرولتاریای ملل تحت ستم با مرزبندی علیه ناسیونالیسم باید از اتحاد دفاع کند اما مهم تر از آن پرولتاریای ملت غالب است که باید حق جدایی ملل تحت ستم را به رسمیت بشناسد و حتا آن را تبلیغ کند. بنا بر این حق جدایی باید به عنوان یک اصل برای ملل تحت ستم لحاظ شود و چنان که لنین گفت «نفی حق تعیین سرنوشت یا حق جدا شدن ناگزیر در عمل معنایش پشتیبانی از امتیازات ملت حاکم است» (درباره ی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش - مجموعه ی آثار لنین ص 361). هر چند به طور عمومی موضع در قبال مساله ی ملی و حق جدایی به تحلیل از شرایط مشخص و توازن قوای طبقاتی و اهداف آن ملت نیز باز می گردد.

این ها رئوس انتقاداتی است که توسط روبن مارکاریان به مواضع ما شده است: برخی از مواضع ما را به طور واقعی بیان کرده و برخی دیگر را هم که موضع ما نیست به دل خواه به ما نسبت داده است.

از میان سایر انتقادات ناوارد و جزیی ایشان یک مورد نیازمند نگاه دقیق تری است و آن هم مساله ی مرجعیت شیعه است که در سند ما این چنین فرموله شده است که « اعلام انحلال و ممنوعیت مرجعیت شیعه بخشی از منحل کردن دولت جمهوری اسلامی است».

مارکاریان در این رابطه می نویسند «مرجعیت شیعه قرن ها قبل از رژیم جمهوری اسلامی وجود داشته است و به تقلید پیروان مراجع مربوط می شود. ممنوع کردن آن، نقض اصل آزادی مذهب به عنوان یک امر خصوصی است و آزادی هر فرد به گرایش به این یا آن مذهب و تقلید و یا عدم تقلید از این یا آن روحانی و یا عدم اصولاً بی خدایی و عدم اعتقاد به هر نوع مذهب است». اما آن چه ایشان نمی بینند یا نمی خواهند ببینند این واقعیت است که روحانیت شیعه و مرجعیت آن از ستون های نظام جمهوری اسلامی است و اهمیت آن به اندازه ی نقش «جلاد» یا دستگاه امنیتی این رژیم است. آیا 35 سال تجربه برای اثبات این حقیقت کافی نبوده است؟ واقعا شگفت انگیز است! به دلیل همین واقعیت عینی است که اعلام انحلال مرجعیت شیعه و سازمان روحانیت شیعه، کاملاً در انطباق با درهم شکستن ماشین دولتی جمهوری اسلامی است و بُردی به شدت اجتماعی دارد. تقلیل مساله ی مرجعیت شیعه به آزادی فردی مذهب واقعاً ناشی از عدم درک ماهیت اجتماعی دین و قدرت سیاسی تئوکراتیک در ایران امروز است. به علاوه، این نهاد حتا قبل از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی نیز بخشی از دستگاه حاکمیت بوده است؛ از همان «قرن ها قبل از رژیم جمهوری اسلامی» هم نهادی ارتجاعی و مروج جهل و خرافه و تحمیق و شریک سلاطین و پادشاهان در سرکوب توده های مردم به ویژه زحمت کشان بوده است و آیا نباید با چنین نهادی مبارزه کرد؟ مارکسیسم با صراحت مبارزه و نابودی کلیه ی تفکرات کهنه و پوسیده ی برآمده از روابط اجتماعی - طبقاتی را و هم چنین نهادهای برآمده از این روابط را به عنوان یکی از شاخصه های حرکت دولت و انقلابِ سوسیالیستی بر مسیر کمونیسم تعریف می کند. بنا بر این مساله فراتر از نگرش سطحی «آزادی هر فرد به این یا آن مذهب» است و بحث بر سر قدرت سیاسی و اید ئولوژیک رژیم و دستگاه  سرکوب آن است. فراموش نکنید که سند ما در مورد آزادی مذهب به صراحت گفته است که در دولت انقلابی آینده، « اعتقاد به خدا و دین برای افراد آزاد خواهد بود».

در مورد مساله ی محیط زیست هم نقد می پرسد « آیا یک پلاتفرم سوسیالیستی می تواند به بحران زیست محیطی بی تفاوت بماند، به آن اهمیت ندهد و از کنار آن بگذرد» که باز ما ایشان را به متن سندمان ارجاع می دهیم که در پیش نویس از ضرورت «صنایع به دور از آلودگی های محیط زیستی» صحبت شده و بنا بر این بعید می دانیم این دغدغهی مارکاریان نیز چیزی جز بهانه گیری صرف باشد. ضمن این که در این جا مایلیم بر ارتباط قطع تولید و فروش نفت به عنوان یکی از آلاینده ترین صنایع با مساله ی محیط زیست تأکید کنیم و از راه کارگر و روبن مارکاریان بپرسیم که چگونه است که دغدغه های محیط  زیستی ایشان نسبت به این مساله غیر حساس و بی توجه است و اصولاً برای این مساله چه استدلال محیط  زیستی دارند؟ آیا استدلال راه کارگر بر ضرورت تولید و فروش نفت و وابستگی اقتصاد ایران به این صنعت آلاینده از جنس همان استدلال های قلابی بورژوازی است که می گوید با این مسائل باید «واقع گرایانه» برخورد کرد و نمی توان بدون چنین صنایعی چرخ های صنعت را گرداند و شکم مردم را سیر کرد؟ مدت ها است که دانشمندانی مانند نیل تایسون اثبات کرده اند که صنایع نفت و گاز مهم ترین دلایل بحران زیست محیطی کرهی زمین هستند و می بینیم که چگونه ادعاهای «سوسیالیسم اکولوژیک» راه کارگر در نقطه  نظرات اقتصادی و برنامه اش دچار تناقض می شود و در عمل این سازمان و روبن مارکاریان به همان منطقی تن می دهند که بورژوازی با آن دست به کار نابودی و تخریب محیط زیست است.

در پایان وی به ما یادآوری می کنند که «در مورد بسیاری از موضوعات مطرح شده در مقدمه نه فقط اختلافات در یک اتحاد بزرگ با گرایشات بسیار متنوع امری طبیعی و مفروض است بلکه در ارتباط با سازمان های زنده و واقعی کمونیستی نیز به عنوان یک پیش  فرض برشمرده شود. با شکست الگوی سوسیالیسم موجود الگوی احزاب مومیایی یک دست و سنگ واره که در آن ها تنها یک نظر در مورد مسائل ریز و درشت مجاز بود نیز به پایان رسیده و تشکل های کمونیستی که از این نوع سنت پیروی می کنند دیگر به گذشته، به گذشتهی شکست خورده جنبش ما تعلق دارند. در شرایط حاضر نیز تلاش برای تعمیم چنین الگویی به یک اتحاد بزرگ و متنوع از جریانات چپ مسلماً تلاشی بی نتیجه و غیرسازنده است.»

مساله دقیقاً این جا است که این الگوی سنگ واره و تک صدایی متعلق به «جنبش شکست خورده»ی راه کارگری ها است یعنی همان سانترالیسم مکانیکی و مدل تشکیلاتی رویزیونیسم خروشچفی و برژنفی و در مقابل آن دقیقاً سنت تشکیلاتی مارکسیست لنینیست مائوئیستی قرار داشت و دارد که تشکیلات را نیز به مثابهی یک پدیده ی دیالکتیکی و یک وحدت اضداد ارزیابی می کند و برای اجتناب از تک صدایی و سنگ واره گی همواره به اصل «مبارزه ی دو خط» دامن زده و آن را در وسیع ترین سطح در درون حزب و در جامعه عملی کرده است. این اصل در سنتز نوین گسترش و تکامل یافته و در دیالکتیک «هستهی مستحکم با الاستیسیته بالا» بیان شده است که در فرصتی دیگر به آن خواهیم پرداخت. آن چه نویسندهی نقد، حزب ما و سایر نیروهای نشست را از آن بر حذر می دارد تک صدایی و تحمیل نظر فردی به مجموعه نیست بلکه چشم پوشی از ضرورت صدور یک سند سیاسی روشن برای اتحاد موجود است که در پرتو تحلیل از مهم ترین مسائل ایران، منطقه و جهان، وظایف سیاسی عاجل نیروهای چپ و کمونیست را تعریف کند.•

 

پینوشت ها

 

1- لینک نوشته ی مارکاریان، پیش نویس اولیه ی سند حزب ما و پیش نویس سندی که مورد تأیید مارکاریان و سازمان ایشان است:

http://rahekargar.org/browsf.php?cId=1074&Id=187&pgn=

 

2- در مورد انتقادات حزب ما به مواضعِ متزلزل سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر- هیئت اجرایی) به لینک های زیر مراجعه کنید.

در مورد قرارداد هسته ای رژیم با امپریالیست های غربی:

http://cpimlm.com/showh3.php?Id=576&p=66

در مورد بازی انتخاباتی رژیم در خرداد 1392 و بر آمدن دولت تدبیر و امید حسن روحانی:

http://cpimlm.com/showh3.php?Id=557&p=64

 

 

3- برای بحث تئوریک بیش تر در مورد ماهیت اقتصاد نفتی به مقاله ی «نفت:شاه و ولایت فقیه واقعی در ایران» که بخشی از سند پژوهشی منتشر نشده ی حزب ما است و هم چنین مقاله ی ریموند لوتا اقتصاد دان مائوئیست آمریکایی در مورد ماهیت سرمایه دارانه اقتصاد ونزوئلا رجوع کنید

http://cpimlm.com/showfile.php?cId=1066&tb=economy&Id=35&pgn=1

 

http://www.cpimlm.com/showh3.php?Id=571&p=65

 

4- در واقع منظورشان کمبود دموکراسی در میان طبقه ی حاکمه ی سرمایه داری دولتی روسیه ی آن زمان است. به عبارت دیگر، مشکل را در این می بینند که دولت روسیه دارای شکل بورژوا-دموکراتیک به عنوان قالب ایده آل برای دیکتاتوری بورژوازی در آن کشور نبود. اما بورژوازی روسیه پیشبرد منافع داخلی و جهانی اش را در آن دید که از قالب حکومتی «سوسیال امپریالیستی»(سرمایه داری امپریالیستی در عمل و سوسیالیسم در حرف) استفاده کند. و واقعا هم استفاده از آن قالب حکومتی به نفع بورژوازی این کشور بود. زیرا بعد از احیای سرمایه داری در روسیه، آن کشور تبدیل به یک کشور امپریالیست تازه به میدان آمده گردید و بورژوازی آن باید با قدرت های امپریالیستی پیشین بر سر کسب مناطق نفوذ در جهان رقابت می کرد و استفاده از قالب «سوسیالیستی» را بهترین راه بدین منظور تشخیص داد. بدون شک، علاوه بر گذشته ی سوسیالیستی این کشور، غلبه ی جو انقلابی در جهان و وجود جنبش های انقلابی در گوشه و کنار جهان که در دهه ی 1960 و 1970 قدرت های امپریالیستی و دولت های وابسته به آنان را به چالش گرفته بودند در اتخاد چنین «راه کاری» توسط بورژوازی نوین روس دخیل بود.

5- در رابطه با نقد شعار مجلس موسسان در اوضاع جاری به مقالات زیر از امید بهرنگ رجوع کنید:

http://www.ashti.se/juli09/09-07-28h.htm

6- در مورد سنتز نوین کمونیست رجوع کنید به کتاب های زیر که در کتابخانه سایت حزب ما قابل دست رسی است:

کند و کاو در سنتز نوین - پرسش و پاسخ با م.پرتو- انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م) - 1390

دو مقاله در بارهی سنتز نوین باب آواکیان - لنی ولف و ریموند لوتا - ترجمه و انتشار حزب کمونیست ایران ( م ل م)- 1390

 

7- «راه کارگر - هیئت اجرایی»: مبارزه با رفرمیسم یا بهانه گیری های یک جریان رفرمیست!

http://cpimlm.com/showh3.php?Id=537&p=61

 

 

 

آخرین اخبار

منتخب مقالات